دیروز (11/4/90) عصر مامان با خاله نسترن می خواستن بیواشکی برن یه جایی و من رو نبرن . من هم مجبور بودم با پدر همش تو خیابون بگردم .دیگه حوصلم سر رفته بود کلی ترفند زدم تا اینکه پدر رو مجبور کردم با مامان تماس بگیره که بیاد من هم با خودش ببره . مامان رو که دیدم کلی خودمو لوس کردم و پریدم تو بغلش . اما مامان قیافش عوض شده بود یه چیزایی زده بود به ابروهاش و قیافش کلی خنده دار شده بود .منم کلی بهش خندیدم . با مامان از پله ها بالا رفتیم . یه اتاق خوشگل بود که چند تا خانم خوشگل هم اونجا بودن ، منم کلی خوشم اومد. فکر کنم اونا هم از من خوششون اومده بود چون من هر کاری می کردم اونا ذوق می کردن . رفتم بغل خاله نسترن ، کلی رقصیدم ، دست زدم ، خندیدم...